|
یادی از گذشته عاشقانه های..ایمان و فاطمه
|
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 20:33 ] [ f.i ]
[ ]
. . . خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت . . .
ادامه مطلب [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 12:43 ] [ f.i ]
[ ]
شایَـــد سالــها بـعـــد .. دَر گــــذر ِ جــادِه هـــا .. بــــے تـفــاوتــــ از کنـــار ِ هــمـ بـگــذریـــمـ .. و بِـگـــویـیـــمـ .. ایــن "غـریـبـــه"! چــقـــدر شـبیـــه ِ خــاطــراتـَــمــ بـــود .../ ![]() پ نوشت : دوستان داستانمون شروع شده لطفا به متن پایین و ادامه مطلب مراجعه کنید ممنون.
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 11:49 ] [ f.i ]
[ ]
گفتی چشمها را باید شست! شستم ولی.... گفتی جور دیگر باید دید.دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت.رفتم ولی..... او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام راندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندیدو گفت: دیوانه ای باران زده! ![]()
ادامه مطلب [ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 11:48 ] [ f.i ]
[ ]
سلام به همه ي دوستان.. با اجازه از همگي ميخوام توي مقدمه فقط با فاطمه حرف بزنم ...... سلام به فاطمه.... فاطمه نميدونم تا العان ازدواج كردي كردي يا خبري ندارم اما با اون شرايطي كه داشتي حدس ميزنم بايد ازدواج كرده باشي...ايشالا خشبخت باشي و خودتم ميدوني هميشه آرزوم خوشبختيد بوده يا با من يا بدون من... توي اين 8 ماه نميدونم چي بهت گذشته....تا حدودي خبر دارم .. 1 چيزايي شنديم و اما راست و دروغشو ديگه خدا ميدونه...اصلن شايد منو فراموش كرده باشي....اما اينو بدون توي 8ماه هر كاري كردم و حرفي به گوشت رسيده فقط و فقط بخاطر خودت بوده...اينجا بحثش را باز نميكنم وقتي اون حرفارو شنيدم به خودم گفتم ايمان اصلا به تو چه وقتي خودش نميخواد كه ديگه زوركي نيست...بيخيال شدم كه خودت بري جلو و به حرفام برسي... بگذريم بيخيال اين حرفاا.. فاطمه اينو بدون هميشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت...اينجارو دوباره باز سازي نكردم كه بخوام بحثي بينمون باز بشه...يا به قول بازي احساسي شروع كنم نه عزيزم اصلن همچين فكري نكن..اگه بخوام بازي احساسي شروع كنم خودمم ضربه ميخورم پس مرض ندارم كه بخوام بازي احساسي شروع كنم و اينجوري برداشت نكن مثل برگردوندن اون امونتي... پ نوشت : بچه ها خواهشن نخواين و دعايي نكنيد و اميدواري ندين بهمون كه مبرسيم بهم..چون 1 چيز غير ممكنيه در ثاني مثل چايي ميمونه كه سرد شده و بخواين با آب جوش دوباره گرمش كنيد كه اونجوري نه طعم اوليشو داره نه رنگ نه عطر و بوي اوليه را....
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 11:40 ] [ f.i ]
[ ]
سلام به همه ی دوستان .... بی مقدمه میگم ... نمیدونم چند نفر از دوستان از اتفاقایی که بین من و فاطمه افتاد خبر دارن و اصلا چی شد که من و فاطمه جدا شدیم.... اشکال نداره ... چون دوباره من یعنی ایمان اومدم و باز مینویسم با اینکه 8 ماه از جدا شدن من و فاطمه میگذره...میدونم خیلی از دوستان شاید نگران بودن و میخواستن بدونن که ما سالمیم یا نه...اما نگران نباشید...من که خوبم .. فاطمه را هم 1 ماه پیش دیدم و با اینکه حرفی نزدیم با هم و جوری برخورد کردیم که انگار همدیگه را نمیبینیم اما حالش خوب بود..مثل همیشه.....فقط نمیدونم اینجا بیاد یا نه... از مقدمه ی آشناییم با فاطمه میخوام بنویسم تا اردیبهشت سال 1390 که از هم جدا شدیم و اتفاقات بعدش....خواهشا کسی دونبال مقصر نباشه و پیش داوری هم نکنید منم نیومدم اینجا شروع کنم به نوشتن و بخوام مقصر را پیدا کنم نه اصلا دونبال این کار نیستم...من فاطمه را دوستش داشتم و دارم هنوزم فقط بخاطر عشقی که بینمون بود دارم اون روزهارو یاد آوری میکنم فقفط همین .... ممنون از همگی...منظر مطلب جدید باشید... پ نوشت : سلام فاطمه ... نمیدونم میای اینجا یا اگر میای و دوست داری که بنویسی خوشحال میشم...رمز هم همون رمز قبلی هستش....
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 18:50 ] [ f.i ]
[ ]
...همه چیز تموم شد...
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 16:56 ] [ f.i ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |